بیست - مطالب ابر عشق

امروز:

صحبت عشق نه در حوصله ی دانش ماست

صحبت عشق نه در حوصله ی دانش ماست

 "حالا تو بشین تا آخر عمرت تو همین اتاق و این کتابای مسخره ی فلسفه رو بخون! ببینم آخرش این دکارت و همینگوی و فارابی و ملاصدرا ، واست نون و آب میشن یا نه!" دخترک در حالی که روی میز مینشست "لذت فلسفه" ی ویل دورانت را برداشت و شروع به ورق زدن کرد.
 
" نه! همینگوی و ابن سینا بدن ، فقط تو خوبی! حالا تو رو خدا پاشو برو بیرون! من حوصله ی بحث با کسی که هیچی از فلسفه و علم نمیفهمه رو ندارم..."
 
"حوصله نداری یا بحثی نداری؟! خودتون هم فهمیدین که پای فلسفه چوبیه و اگه دوقدم در وادی عشق برداره میشکنه!" بعد کتاب را بست و گذاشت روی میز. با انگشتش چند ضرب کوتاه روی کتاب گرفت و گفت " عاقلان نقطه ی پرگار وجودند ولی ، عشق داند که در این دایره سرگردانند! بعله آقا داداش! اینجوریاست."
 
زیر لب چیزی زمزمه کرد و بعد خیلی خوابگرد و بی کنترل گفت " مهتاب بنظرت آدم چه جوری عاشق میشه؟!"
 
"هههه! چی شد؟! فلسفه نمیتونه جوابتو بده؟! ... چمیدونم! من که تا حالا عاشق نشدم... ولی بنظرم یه جوره خاصیه... یعنی اینکه اولش مثلا تو فک میکنی چقدر از حرف زدن طرف خوشت میاد، چقدر از نگاه کردنش خوشت میاد ، چقدر از دیدن راه رفتنش لذت میبری... میدونی منظورم چیه؟! اینکه یه جوری میشی که همه کارهای اون آدم بنظرت خاص و ویژه اند. حتی نفس کشیدنش انگار یه جور دیگه است. یه جور قشنگیه! با همه ی نفس کشیدنای دنیا فرق داره!"
 
بعد مهران به این فکر کرد که حتی بودن او چقدر شیرین است. همین که میدانی او همین جاست، در همین کلاس ، در همین فضا... اصلا انگار اتمسفر هوا جوره دیگری میشود وقتی آدم مطمئن است که او نزدیکش است!... ولی خب مهتاب چه میداند؟ او که عاشق نیست...
 
"خب میدونی داداش خان، من شنیدم که عاشقا بعد از اینکه عاشق شدن ، تمام تلاششون رو میکنن که بشن شبیه معشوقشون. مثلا سعی میکنن مثل اون حرف بزنن ، مثل اون نگاه کنن ، مثل اون فکر کنن حتی مثل اون خودکار دستشون بگیرن مثلا !"
 
بعد مهران به این فکر کرد که هیچ کس نمیتواند مثل او باشد. اصلا مگر میشود کسی بتواند مثل او بخندد؟! ... ولی خب مهتاب اینها را چه میفهمد؟! او که عاشق نیست...
 
"میگن اگه آدم تب عشقش خیلی داغ باشه یهو شروع میشه و بعدش سرد میشه! منظورم اینه که مثلا تو ظرف یه ماه یا کمتر عاشق میشی و همش به معشوقت فکر میکنی و از خواب و خوراک میفتی ، بعدش یه اتفاق سطحی باعث میشه ازش دلزده بشی و از عشقت فارغ بشی!"
 
بعد مهران به این فکر کرد که عشقی که سرد شود که دیگر عشق نیست! عشق سرد نمیشود، لحظه به لحظه بیشتر گر میگیرد و بیشتر آدم را میسوزاند ، قلب آدم را آب میکند... اصلا مگر میشود روزی بیاید که دیگر او را دوست نداشت؟ ... ولی خب مهتاب که این چیزها را درک نمیکند. او که عاشق نیست...
 
"خلاصه اینکه عشق انواع مختلف داره! بعضیا عشقشون پایداره ، بعضیا مثل آب روانه! بعضیا با یه نگاه عاشق میشن بعضیا در طی یک پروسه. بعضیا عشقشون رو فقط واسه خودشون میخوان بعضیا حاضرن واسه عشقشون فداکاری کنن..."
 
بعد مهران به این فکر کرد که عشق فقط یک نوع است! آن هم روزی جایی جوانه میزند در دل آدم بعد هی بزرگ میشود بزرگ میشود بزرگ میشود، می آید روی چشمانت را میپوشاند بعد میرود دور دست و پایت حلقه میزند و بعد هم سراغ مغزت را میگیرد و درست مثل گیاه عشقه میپیچد دور مغزت و آدم را خشک میکند و خودش روز به روز بزرگتر میشود. جایی میرسد که دیگر تویی وجود ندارد و فقط او است که نفس میکشد و به قول حافظ "بکشد زارم و در شرع نباشد گنهش!" ... عشق یک نوع است و در آن اصلا "منی" وجود ندارد که بخواهد کاری بکند، فقط اوست!... اما مهتاب که عاشق نیست...
 
"اصلا ببینم، چی شده که تو انقد ساکت نشستی اینجا و به حرفای من گوش میکنی؟! چرا هی وسط حرفام ابراز فضل نمیکنی؟! ... اصلا تو چت شده مهران؟! چند روزه انگار حالت خوش نیست... روی این کتابای روی میز هم خاک گرفته. مگه نمیخونیشون؟! ... با تو دارم حرف میزنم ها ! مگه عاشقی که انقد تو هپروتی آقا داداش؟؟!..."


نوشته شده در : شنبه 7 فروردین 1395  توسط : jameol mozakhrefat.    نظرات() .

برچسب ها: نوشته های عاشقانه ، داستان های عاشقانه ، صحبت عشق ، عشق ، فلسفه و عشق ، عشق در فلسفه ،

عشق=عاشق + معشـــــــــــوق

عشق,عاشق,معشوق
 بچه ها می خوام از داستان یه عشق حقیقی بگم
و این گفتن ادامه خواهد داشت به امید خدا تا شب های قدر یا شایدم بیشتر

این عشق با گریه های عاشق شروع شد اما همون عاشق چه زود عشقشو یادش رفت...!!!

 اون عشق یعنی بعد از رنجوندن معشوق بازهم این اونه که برای بازگشت عاشق لحظه هارو می شماره.

اون عشق یعنی معشوق عاشق فریاد های عاشقه
فریاد هایی که پره از خواستن...
فریاد هایی که پره از اشتباه کردم  های عاشق...
فریادهایی که توامه با هق هق گریه ی بی امان عاشق...
.

.

.

.

.

 اون عشق یعنی هر توبه (توبه یعنی بازگشت) ی عبد بین دو توبه مولا قرار داره!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

 یعنی اون لحظه ی بعد از توبه که بنده ی گنهکار غرق رحمت و عطوفت میشه.

.

.

.

.

.

کجایی ای بنده ی گنهکار...
<<ارجعی الی ربک>>


نوشته شده در : چهارشنبه 7 بهمن 1394  توسط : jameol mozakhrefat.    نظرات() .

برچسب ها: معشوقه ی عاشق ، داستان عشق ، عشق ، عاشق ، نوشته های عاشقانه ، داستان های عاشقانه ،

داستان کاملا واقعی


رمضان پارسال بود که تو خونه بودم یه سره پشت سیستم و کارای بیکار و علاقی و گشت تو اسکینک و.... حال خوصله بیرون رفتن رو نداشتم..

تو اون موقع ها هم یه رفیق داشتم که خیلی باهم فاز بودیم رفیق تو این انجمن هم هست نام کاربریش نمی گم شاید راضی نباشه

خب یه روز خدا ناخاسته از خونه بهم گفتن برو مغازه دوغ بگیر واسه افطار منم گفتم چشم. رفتم..

تو راه چند تا از همکلاسی هامو دیدم رفیقای صمیمی قبلانم.... سلام و احوال پرسی کردیم و..

بهم گفت مهدی یه چیز بهت بگم ؟؟ گفتم : بگو ؟

گفت من شماره فلان دختر رو پیدا کردم؟؟

گفتم کدوم ؟ گفت : فاطمه...

گفتم : واقعا راس میگی؟؟ گفت اره

فهمیدم باهاش دوسته و فلان ، این دختره دختر عموی یکی از بچه های محل بود و خونشون تو محله ما نبود ولی اینجا میومدن من

از بچگی که میدیمش خوشم میومد ازش و اونم چند بازی نامه واسم میداد.. نامه های چرت..

خب گفتم شمارش نمیخوام مال خودته راحت باش ... فقط بهش بگو مهدی سلام رسوند..

خب رفقتیم خونه ... دیدم گوشیم اس اومده! دیدم رفیقم هست عباس... اس دادم جانم عباس؟؟

گفت : فاطمه دبه کرد شمارتو میخواد ؟؟

منم از خدام بود یه سری بهونه آوردم گفتم بده بهش..

خب داداش اون شب بهم نه زنگی زد و نه اس ام اس ..

صبح ساعت 12 بیدار شدم.. دیدم یکی اس داده سلام مهدی ؟؟

خودش بود و یه روز کامل باهاش حرف زدم...

که این حرفا تبدیل شد به یک عشق قوی....

خب بهم علاقع داشتیم و.... اون رو بهش گفتم بیا بریم لب دریا دور بزنیم..

خب موافقت کرد... رفتیم دست تو دست هم بودیم و... من سیم کارتش عوض کردم...

و درد و دل کردیم... اون شب برا من خوب گذشت.. واسه اون بیشتر...

رفتیم خونه....

آقا این خانوادش شر بودن ... بهم خیلی علاقه داشتیم...خدایشش خیلی ها...

تا اینکه یک روز همون شماره فاطمه پیام داد مهدی فرار کن برو بد میشه واست.. گفتم واسه چی؟؟ گفتم خانواده فهمیده...

گفتم بفهمن من دوست دارم از بس عصابم خورد بود گوشیم خاموش کردم...

رفتم بیرون خواهرش دیدم اون 13 سالش بود اون از قضیه ما خبردار بود ... بهم گفت مهدی توروخدا برو نزار واسه تو و فاطمه بد بشه

گفتم : خب کجا برم جایی ندارم :| ؟؟

خلاصه شب شد شماره فاطمه اس داد مهدی بیا پشت خونه من اونجام؟؟؟؟؟؟؟؟

سرد بود یکم پولیور پوشیدم رفتم دیدم داداشش و پسر عموهاش بودن...

گرفتن چند نفری ریختن سرم بدجور کتک خوردم بعدش اومدن پیش خانواده و....

ازم شکایت کردن...

یک دو هفته علاف بودم که رضایت دادن و....

عصابم خیلی خورد بود .... بدجور دیگه سیمکارتم عوض کردم....

دیگه از اون موقع تا حالا ندیدمش تا امروز صبحی....

تو چشام زل زد.. منم نگاش نکردم رفتم........

بای عشق

 

داستان های عاشقانه بیشتر:

داستان عاشقانه سینا و زهرا-سینا عاشق شد

داستان عاشقانه و احساسی یک شاخه گل

اولین داستان عاشقانه من

داستان عاشقانه ی قرار آخر

داستان عاشقانه هجوم ناخوانده یک یاد

داستان عاشقانه جدایی،تویی تنها عشقم


نوشته شده در : شنبه 19 دی 1394  توسط : jameol mozakhrefat.    نظرات() .

برچسب ها: داستان عاشقانه ، عشق ، داستان کوتاه عاشقانه ، داستان شکست عشقی ، خاطرات عشقی ، داستان زیبای عاشقانه ، داستان عاشقانه گریه آور ،

حواس لحظه هایم


نمیدانم در کجای خاطراتم ایستاده ای

که از حواس لحظه هایم

پرت نمی شوی .....


نوشته شده در : یکشنبه 22 آذر 1394  توسط : jameol mozakhrefat.    نظرات() .

برچسب ها: دلنوشته های زیبا ، شعر عاشقانه ، متن عاشقانه غمگین ، شعرا غمگین ، عشق ،

شاد باش.....


شاد باش

نه یک روز ‌‌که همیشه...

بگذار آوازه ی شاد بودنت چنان بپیچد

که پشیمان شوند

آنان که بر سر غمگین کردنت

شرط بسته اند ....


نوشته شده در : یکشنبه 22 آذر 1394  توسط : jameol mozakhrefat.    نظرات() .

برچسب ها: دلنوشته های زیبا ، شعر عاشقانه ، متن عاشقانه غمگین ، شعرا غمگین ، عشق ،

بخند برایم بخند

هر روز و هر لحظه نگرانت میشوم...

که چه میکنی؟

پنجره ی اتاقم را باز میکنم و فریاد میزنم

تنهاییت برای من...

غصه هایت برای من...

همه ی بغض ها و اشکهایت برای من...

بخند برایم بخند

تا من هم بشنوم صدای خنده هایت را ...

صدای همیشه خوب بودنت را

دلم برایت تنگ شده...
16192_299256390192063_1331044575_n.jpg



نوشته شده در : چهارشنبه 18 آذر 1394  توسط : jameol mozakhrefat.    نظرات() .

برچسب ها: دلنوشته های زیبا ، شعر عاشقانه ، متن عاشقانه غمگین ، شعرا غمگین ، عشق ،
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic