بیست - مطالب ابر نوشته های عاشقانه

امروز:

این کودکانِ بازیگوش و شیطان


 این کودکانِ بازیگوش و شیطان
این لاغر اندامانِ کشیده و شیدا
این عاشقانِ سرمست و پر هیاهو ؛
رهایشان کنی
میدانشان دهی
جولان می دهند میانِ گندم زارِ موهایت
شاد و پر نشاط و چابک ...


نوشته شده در : دوشنبه 9 فروردین 1395  توسط : jameol mozakhrefat.    نظرات() .

برچسب ها: شعر ، شعر عاشقانه ، شعر قدیمی ، دفتر شعر ، نوشته های عاشقانه ، شعرهای عاشقانه ،

حرف دل،روزگار سخت


 روزگار سخت
 
دیگه بریدم.....
دیگه ادامه دادن واسم سخته...
همیشه وقتی یکی بهم میگفت میخوام خودکشی کنم  یجورایی منصرفش می کردم اما حالا خودم.....
چرا آخه حقیقت اینقد تلخه؟؟؟؟؟
زندگی کردم واسم سخت شده خیلی سخت وقتی می بینی اون تو بغل عشقش خوشه و تو فقط می تونی نگاش کنی و شبا تو رختخوابت فقط گریه کنی.......


نوشته شده در : یکشنبه 8 فروردین 1395  توسط : jameol mozakhrefat.    نظرات() .

برچسب ها: نوشته های عاشقانه ، جملات احساسی و عاشقانه ، حرف دل ، روزگار سخت ، دلم گرفته ازهمه ،

صحبت عشق نه در حوصله ی دانش ماست

صحبت عشق نه در حوصله ی دانش ماست

 "حالا تو بشین تا آخر عمرت تو همین اتاق و این کتابای مسخره ی فلسفه رو بخون! ببینم آخرش این دکارت و همینگوی و فارابی و ملاصدرا ، واست نون و آب میشن یا نه!" دخترک در حالی که روی میز مینشست "لذت فلسفه" ی ویل دورانت را برداشت و شروع به ورق زدن کرد.
 
" نه! همینگوی و ابن سینا بدن ، فقط تو خوبی! حالا تو رو خدا پاشو برو بیرون! من حوصله ی بحث با کسی که هیچی از فلسفه و علم نمیفهمه رو ندارم..."
 
"حوصله نداری یا بحثی نداری؟! خودتون هم فهمیدین که پای فلسفه چوبیه و اگه دوقدم در وادی عشق برداره میشکنه!" بعد کتاب را بست و گذاشت روی میز. با انگشتش چند ضرب کوتاه روی کتاب گرفت و گفت " عاقلان نقطه ی پرگار وجودند ولی ، عشق داند که در این دایره سرگردانند! بعله آقا داداش! اینجوریاست."
 
زیر لب چیزی زمزمه کرد و بعد خیلی خوابگرد و بی کنترل گفت " مهتاب بنظرت آدم چه جوری عاشق میشه؟!"
 
"هههه! چی شد؟! فلسفه نمیتونه جوابتو بده؟! ... چمیدونم! من که تا حالا عاشق نشدم... ولی بنظرم یه جوره خاصیه... یعنی اینکه اولش مثلا تو فک میکنی چقدر از حرف زدن طرف خوشت میاد، چقدر از نگاه کردنش خوشت میاد ، چقدر از دیدن راه رفتنش لذت میبری... میدونی منظورم چیه؟! اینکه یه جوری میشی که همه کارهای اون آدم بنظرت خاص و ویژه اند. حتی نفس کشیدنش انگار یه جور دیگه است. یه جور قشنگیه! با همه ی نفس کشیدنای دنیا فرق داره!"
 
بعد مهران به این فکر کرد که حتی بودن او چقدر شیرین است. همین که میدانی او همین جاست، در همین کلاس ، در همین فضا... اصلا انگار اتمسفر هوا جوره دیگری میشود وقتی آدم مطمئن است که او نزدیکش است!... ولی خب مهتاب چه میداند؟ او که عاشق نیست...
 
"خب میدونی داداش خان، من شنیدم که عاشقا بعد از اینکه عاشق شدن ، تمام تلاششون رو میکنن که بشن شبیه معشوقشون. مثلا سعی میکنن مثل اون حرف بزنن ، مثل اون نگاه کنن ، مثل اون فکر کنن حتی مثل اون خودکار دستشون بگیرن مثلا !"
 
بعد مهران به این فکر کرد که هیچ کس نمیتواند مثل او باشد. اصلا مگر میشود کسی بتواند مثل او بخندد؟! ... ولی خب مهتاب اینها را چه میفهمد؟! او که عاشق نیست...
 
"میگن اگه آدم تب عشقش خیلی داغ باشه یهو شروع میشه و بعدش سرد میشه! منظورم اینه که مثلا تو ظرف یه ماه یا کمتر عاشق میشی و همش به معشوقت فکر میکنی و از خواب و خوراک میفتی ، بعدش یه اتفاق سطحی باعث میشه ازش دلزده بشی و از عشقت فارغ بشی!"
 
بعد مهران به این فکر کرد که عشقی که سرد شود که دیگر عشق نیست! عشق سرد نمیشود، لحظه به لحظه بیشتر گر میگیرد و بیشتر آدم را میسوزاند ، قلب آدم را آب میکند... اصلا مگر میشود روزی بیاید که دیگر او را دوست نداشت؟ ... ولی خب مهتاب که این چیزها را درک نمیکند. او که عاشق نیست...
 
"خلاصه اینکه عشق انواع مختلف داره! بعضیا عشقشون پایداره ، بعضیا مثل آب روانه! بعضیا با یه نگاه عاشق میشن بعضیا در طی یک پروسه. بعضیا عشقشون رو فقط واسه خودشون میخوان بعضیا حاضرن واسه عشقشون فداکاری کنن..."
 
بعد مهران به این فکر کرد که عشق فقط یک نوع است! آن هم روزی جایی جوانه میزند در دل آدم بعد هی بزرگ میشود بزرگ میشود بزرگ میشود، می آید روی چشمانت را میپوشاند بعد میرود دور دست و پایت حلقه میزند و بعد هم سراغ مغزت را میگیرد و درست مثل گیاه عشقه میپیچد دور مغزت و آدم را خشک میکند و خودش روز به روز بزرگتر میشود. جایی میرسد که دیگر تویی وجود ندارد و فقط او است که نفس میکشد و به قول حافظ "بکشد زارم و در شرع نباشد گنهش!" ... عشق یک نوع است و در آن اصلا "منی" وجود ندارد که بخواهد کاری بکند، فقط اوست!... اما مهتاب که عاشق نیست...
 
"اصلا ببینم، چی شده که تو انقد ساکت نشستی اینجا و به حرفای من گوش میکنی؟! چرا هی وسط حرفام ابراز فضل نمیکنی؟! ... اصلا تو چت شده مهران؟! چند روزه انگار حالت خوش نیست... روی این کتابای روی میز هم خاک گرفته. مگه نمیخونیشون؟! ... با تو دارم حرف میزنم ها ! مگه عاشقی که انقد تو هپروتی آقا داداش؟؟!..."


نوشته شده در : شنبه 7 فروردین 1395  توسط : jameol mozakhrefat.    نظرات() .

برچسب ها: نوشته های عاشقانه ، داستان های عاشقانه ، صحبت عشق ، عشق ، فلسفه و عشق ، عشق در فلسفه ،

زندگی را سخت نگیر


 زندگی را
سخت نگیر
رونق عمر چند صباحی گذراست .
قصه ی بودن ما
برگی از دفتر افسانه ای راز بقاست
دل اگر می شکند
دل اگر میمیرد
و اگر باغ به خود رنگ خزان میگیرد
همه هشدار به توست
جان من
سخت نگیر
زندگی کوچ همین چلچله هاست
به همین زیبایی
به همین کوتاهی ..


نوشته شده در : پنجشنبه 27 اسفند 1394  توسط : jameol mozakhrefat.    نظرات() .

برچسب ها: نوشته های عاشقانه ، جملات احساسی و عاشقانه ، زندگی ، متن عاشقانه ،

عشق یعنی چی؟



می گفت عاشقم ، دوستش دارم و بدون او هیچم و برای او زنده هستم...

او رفت و تنها ماند ....

زندگی کرد و معشوق را فراموش کرد...

از او پرسیدم از عشق چه می دانی ؟ برایم از عشق بگو....

گفت:عشق اتفاق است باید بشینی تا بیفتد!!!


گفت:عشق آسو دگیست ,خیال است...خیالی خوش...

گفت:ماندن است ....فرو رفتن در خود است....

گفت:خواستن و گرفتن و برای خود کردن است....

گفت: عشق ساده ست ، همین جاست دم دست و دنیا پر شده از
 
عشقهای زود....

گفت: عشق دروغی بیش نیست....
 


گفتم: تو عاشق نبودی و نیستی........

گفتم:عشق یک ماجراست ، ماجرایی که باید آن را بسازی....

گفتم:عشق درد است ...

گفتم:عشق رفتن است عبور است ، نبودن است...

گفتم: عشق تضاد است....

گفتم:عشق جستجوست ، نرسیدن است...... نداشتن و بخشیدن است....

گفتم:عشق آغاز است , دیر است و سخت است....

گفتم:عشق زندگیست ولی از یه نوع دیگه.....


به فکر فرو رفت و گفت عاشق نبوده ام ...

گفتم عشق راز است ....

راز بین من و توست و بر ملا نمی شود ....

هیچ وقت پایان نمی یابد . مگر به مرگ.....

آهی سردی کشید....

دیگه هیچی نگفت....

سرشو انداخت پائین و آروم از پیشم رفت....


نوشته شده در : دوشنبه 24 اسفند 1394  توسط : jameol mozakhrefat.    نظرات() .

برچسب ها: عکس های عاشقانه ، عکس های عاشقانه خارجی ، نوشته های عاشقانه ، جملات احساسی و عاشقانه ، عاشقانه ترین جمله ،

داستان عشق نیلو

           داستان عشق نیلو 

 بگـم سـلام دل میگیــره

                                      بگم علیـــک دل میمیــــــره

                                                                                  فقط میگم دوست دارم این جوره کـه دل آروم میگیــــــره!

سلام دوستای گل بهشتی قبل اینکه بخوام گوشه ای از خاطرات زندگیمو براتون بنویسم خودمو معرفی میکنم من نیلوفرم عشق صابی همونی که خاطره ی خوب و لذت بخش عاشقیمونو براتون بازگوکرده منم میخوام از طرف خودم لحظات شیرین و تلخ زندگیمو براتون بنویسم

روزایی داشتم بسیار دلگیر کسل کننده تکراری_من بودمو دو دخترخاله که تقریبا هم سنیمو همیشه باهم بودیم نمیدونم تقدیره حکمته سرنوشته چیه که همشون بهم گره خوردن دخترخالم ندا خیلی باهوش زیرک و شیطون بودوهست هر3مون درحالت بسیار غمناک که اگه کسی حرفی میزد همونجا میزدیم زیر گریه ندا گفت بســــــه تا کی بشینیم مث ننه مرده ها همو نیگا کنیم بیاین یه کاری کنیم بگیم بخندیم شاد باشیم بهناز بهم نیگا انداختو گفت اخه چیکار کنیم؟ندا با قیافه ی بسیار شیطنت امیز گفت بیاین مزاحم شیم اینم بود قیافه ی من  اینم بهناز واینم ندا  گفتیم چجوری؟ندا گفت بیاین قرعه  هرکی اسمش دراومد شماره ی اونو بایکم تغییرات میگیریم بهناز که خیلی ترسو بود چون خونوادش شدیدا روش حساس بودن و شماره ی اون خطری بود نداهم که آب زیره کاهه و هیچ وقت خودشو به خطر نمیندازه موند منه بدبخـــــت فلک زده که همیشه با سادگیم چوب میخورمو سنــــگ! حالا از روی ناچاری قبول کردمو رفتیم تو فاز شیطنتیومزاحمتی شماره من ایرانسل بود ینی من939بودم قرار شد 935بگیریم تا 938 بدبختانه همشون دختر بودن و با صدتا فوش مارو راهی میکردن سمت جهنم فک میکردن از طرف دوس پسرشونیمو داریم امتحانشون میکنیم خلاااااصه این شد که 914 گرفتیم من گفتم بابا وللش اینم دختره همینطور داشتم نق میزدم که دیدیم یه صدای کلفت از گوشی دراومد ندا یه چشمک زد بهناز خندید منم قلبم تن تن میزد استرس داشتم حالا حرف نزدیم اس دادیم گفت شما گفتیم پاکشوما خعـــــلی ذوق کرده بودیم بیش از حد انگار بهمون داشتن مدال طلا میدادن این اقا پسره مارو رد کرد دیدم ی شماره دیگه زنگ زدو ندا درجازد که از طرف همون شماره باشه چون من نه مزاحم داشتم نه چیزی وقتمون تموم شد نداوبهناز باید میرفتن من موندمو اتاقمو گوشیو این اقا پسره خدایا چیکار کنم چی بگم چه دروغی سرهم کنم انگار قبلا این کارا هماهنگ شده بود خیلی ساده و راحت همه چی پیش رفت من خودمو معرفی کردم ایشون معرفی کرد انگار نه انگار که مثلا من مزاحمم!!!!یه روز گذشت دوروز گذشت سه روز گذشت روزا همینطور گذشت و من دیدم که همون نیلوفر نیستم همونی نیستم که همش با تیک تاک ساعت روزامو سپری میکردم شاد بودم انگار اصلا غمی نداشتم بازم روز دیدار ما 3تا دخترخاله توخونه مامان بزرگ فرارسید ندا  گف چه خبر؟؟بازم بهت زنگ زدن؟دلم اشوب بود گفتم نه بابا خاموش کردم دوسه بار زد دیگه خسته شدو نزد ازش پنهون کردم دلیلشو نمیدونم چرا ولی.....

روزا همینطور با اس دادن سپری شد تااینکه من مشتاق شدمو صابی رو ببینم اون نمیتونست بیاد شهرمون و من هم نمیتونستم برم تنها چیزی که میتونست مارو بهم از قیافه بشناسونه ام ام اس بود خدا پدر ایرانسلو بیامرزه به درد خورد یجایی!!!حالا من به صابی میگم عکس بده صابی بمن میگه عکس بده اولش شک کردم گفتم اصلا من ازکجا بدونم این منو دوس داره یا چجوری بهش اعتماد کنمو عکسمو بدم  گفتم عکس چادری بدم   گنگ بودم و کلافه یه عکس معمولی انداختمو بهش فرستادم از شانس بده منو صابی نه برااون اومد نه برامن رف  عصاب نامیزون  حال نداشتم همش میخواستم دعوا کنم بایکی تااینکه عکس من رف بهش صابی هــــــــــی از من تعریف کرد منم میخواستم ناز کنم تا بیشتر ازم تعریف کنه و من هـــــــــــی میگفتم نه خیلی زشتم!!!صابی هم عکسشو داد یه قیافه ی بانمک ناز که بادیدنش بیشتر شیفتش شدم حالا برعکس شد صابـی هی میگف من زشتم من میگفتم به توچــه اخه عشق خودمه ومن باید نظر بدم نه تو!!!!!

صابی خیلی به دل نشین بودو مهربون جوری حرف میزد انگار هیچ غمی حزنی نداش واین اخلاقش تحسین برانگیز بود و برامن درس من همش به صابی دروغ میگفتم ینی اولش دروغ گفتمو به ناچار همش دروغ پشت سرهم میومد بهش گفته بودم بابام رییس بیمارستانه مامانم کارمنده و داداشم دندونپزشکه(بابام قنادی داره مامانم خونه داره داداشم کارمنده و درحال تحصیل)واین یه نوع برام عذاب وجدان بود نمیتونستم بهش بگم که هرچی گفتم دروغه میترسیدم ازم ناراحت شه و کلا عشق و عاشقی رته ته گفتم بیخی بذار فعلا بااین مشخصات باهاش باشم تاببینیم چی میشه این اقا صابی ما قرار بود برن مکــــــــه بدون من حاجی شد کشکی کشکی!!وقتی خبرشو بهم داد گف نیلو من میخوام برم مکه من 10روزی فوقش 15روزی نیستم درضمن برمم مکه نباید باهیچ دختری حرف بزنم ازاین حرفای اخوندی میزدو ملا بازی درمیاورد من طاقت شنیدن حرفاشو نداشتم زودی میزدم زیر گریه میگفتم اخه مگه میخوایم چیکار کنیم ماهمو دوس داریم ازهمم دوریم مثلا چی باعث میشه که کارما گناه باشه و از حاجی شدن شما صلب شه؟خلاصه ناراحتیاو دل نگرونیا تا روز رفتن صابی ادامه پیدا کرد تااینکه  صابی خاموش شدو عرب سل گرفتو شمارشو رفیقش بهم دادو من هرچی گرفتم لامصب نگرف که نگرف طبق معمول تیک تاک ساعت رومخ گیردادنای مامان خانوم رو مخ حرفای اخوندیه صابی جان رومخ وامونده دیگه مخ نموند که تعطیل شد از بس به این چیزا فکریدم گررررررررررررفت شمارشو که زدم گرفت وای داشتم بال درمیاوردم مث دیوونه ها رو تختم میپریدم و چون تختم فنری بود داغون شدشصابی گف بلـــــــه؟؟تودلم تو اون دوثانیه هزارتا بهش فوش که زهرمارو بله بعد چن روز زنگولیدم میگه بله با نازو ادا و صدا نازکی باهاش حرف زدم اروم گرفتم هی میخواستم متلک بندازم دلم نیومد روزها در انتظار کشیدن سپری میشد به دل تنگیام اضافه میشد وای خدا توهمچین شرایطی کسی که میتونه بیشترین تاثیر رو عصاب و روان ادم بذاره مامانـــــــه بخدا نمیدونم چرا همش بهم گیر میداد اخــــــــر باصدای بلند گریه کردم داد زدم که دس از سرم وردار بذار به بدبختــیم برسم قیافه ی مامانقیافه ی منوبازهم قیافه ی منمامان منم که ماشالا هزار ماشالا کنجکاو بایه قیافه ی مهربون اومد پیشم تا ببینه چه خبـــره دخترم؟؟عزیزم؟؟یکی یدونم؟؟قیافه ی منقیافه ی مامانمگفتم مامان جووووووووون هیچی نشده تنهام بذار!بالاخره صابی اومد مهمون داشتن سرش شیلوغ بود بمن وقت نمیکرد من ناامید شدم دیگه گفتم من براش اصلا مهم نیستم اون دوسم نداره اون رف مکه توبه کرد و میخواد اینجوری دکم کنه هی میگفتمو میگفتمو اشک میریختم تااینکه اس صابی خان اومد با هزار تا قربون صدقه منم که سرشار از نــــــــاز زودی باهاش اشتی کردم اخه فضولیم گل کرده بود ببینم چه خبرا چیکار کرد چیشد؟باهم حرف زدیمو خوابیدیمو فرداش بیدارشدیمو.....عاشق تر از روزای قبل بودیمو و این کاملا برامون شفاف بودش...روزای سخت من فرارسید روزایی که بی تابی میکردم برا دیدنش هرچی عکساشو میدیدم اروم نمیگرفتم همش بهونه همش...تو فیلما دیدین عاشقا میرن تو فکر معشوقا؟؟؟اهنگ گوش میدنو فک میکنن که جلو دوربینن؟؟دقیقا مث اونا شده بودم اهنگو باصدای بلند زانوهامو بغل چشامو میبستمو قیافه ی صابی رو تجسم میکردم تویه جای سرسبزی ک من میدوییدمو صابی دنبالم میکرد اوف یکمم بمونه واس فردا که از بدبختیامه از اذیت کردنامه از زجر کشیدنامه.....دوستون دارم تا فردا بابای


نوشته شده در : شنبه 15 اسفند 1394  توسط : jameol mozakhrefat.    نظرات() .

برچسب ها: داستان نیلوفر ، داستان عشق ، داستان ، داستان واقعی عاشقانه ، نوشته های عاشقانه ، داستان های عاشقانه ،

همیشه به یادت می آورم


 دیگر برای بغض ِ خانه زاد ِ این گلو
نفس ، مدارا کننده نیست
 
حجم دلتنگی
 
به وسعت ِ نداشتنت شده است
 
و ثانیه ها
 
با خود التهاب حمل می کنند
 
و بر سینه می ریزند
 
دیریست از یاد برده ای مرا
 
و دفتر خیس ِ رویای با تو بودن را ...
 
نمی دانم ...  دستفروش ِ فاصله ها ، ادعای حراج می کرد
 
و من در ما ورای خلوتت
 
همیشه به یادت می آورم


نوشته شده در : یکشنبه 9 اسفند 1394  توسط : jameol mozakhrefat.    نظرات() .

برچسب ها: حجم دلتنگی ، همیشه به یادت می آورم ، در ما ورای خلوتت ، بغض ، نوشته های عاشقانه ، جملات احساسی و عاشقانه ،

قطره های بی حوصله

قطره های بی حوصله

 قطره های بی حوصله،

یکی یکی سقوط میکنند....

آسمان شوق باریدن ندارد....

دیگر بارانش را حلال زمین نمیکند...

انگار قرار است دنیا...

از این به بعدش...

نیمه کاره بماند...

به دیوار ها خیره میشوی...

دوست داری با مشت...

از خواب بیدارشان کنی...

اما دلت برای عروسک های میخکوب شده میسوزد...

پشیمان از آرزو های کودکی...

میفهمی هنوز هم یاد نگرفته ای...

بزرگ شدن کار خوبی نیست.......

پنجره را باز میکنی....

در کوچه...

کسی برای صدا زدن نیست...

باید دست های شب را محکم بگیری و تا صبح گریه کنی...


نوشته شده در : شنبه 8 اسفند 1394  توسط : jameol mozakhrefat.    نظرات() .

برچسب ها: نوشته های عاشقانه ، جملات احساسی و عاشقانه ، قطره های بی حوصله ، قطره ، آسمان ،

خوش به حالش..


 تولدته...غمگینم.....بازم تو و فکرت...چقدر دلم میخواست مثه قبلنا که...اه بغض لعنتی.............!!!

چی داشتم میگفتم؟آهان..آره..میگفتم مثه قبلنا که...قبلنا که..

اصلا ولش کن..کاش میشد بهت تبریک بگم..بگم چقد دوست دارم..

ولی الان...

الان دستات تو دستای یکی دیگه اس...یکی دیگه داره عاشقونه بهت تبریک میگه..الان عاشقونه به چشای اون خیره میشی نه؟

بهش میگی دوسش داری..که تا آخرش باهاشی..که واسش میمیری...که  همه ی زندگیته...که...!

من چی شدم...! خوش به حالش که دوسش داری...که فقط اونه...که به هیچکس جز اون فکر نمیکنی...!

خوش به حالش...


نوشته شده در : چهارشنبه 5 اسفند 1394  توسط : jameol mozakhrefat.    نظرات() .

برچسب ها: نوشته های عاشقانه ، جملات احساسی و عاشقانه ، خاطرات عاشقانه ، تولد عشق ، بغض لعنتی ، نوشته ، دوستی غم ،

دوست دارم طعم مرگ را هم بچشم

دوست دارم طعم مرگ را هم بچشم
دوست دارم طعم مرگ را هم بچشم
سیرم، از دنیای لعنتی سیرم اما با وجود سیری دوست دارم طعم مرگ را هم بچشم شاید مرگ بتواند پاسخ این همه خستگی را بدهد . . .


نوشته شده در : یکشنبه 2 اسفند 1394  توسط : jameol mozakhrefat.    نظرات() .

برچسب ها: نوشته های عاشقانه ، عاشقانه ترین جمله ، دنیای لعنتی ، دوست دارم ، مرگ ، Suicide ،

من دست از تو نمی کشم

این خواسته خیلیها است اما جای نگرانی نیست من دست از تو"...نمی کشم
Never
هرگز !


نوشته شده در : پنجشنبه 29 بهمن 1394  توسط : jameol mozakhrefat.    نظرات() .

برچسب ها: عکس نوشته ها ، نوشته های عاشقانه ، عاشقانه ترین جمله ،

تو آنقدر دوستت دارم از هرزه ها شنیدی که

تو آنقدر دوستت دارم از هرزه ها شنیدی که
هرزه

تو آنقدر دوستت دارم از هرزه ها شنیدی که...

عاشقانه های من برایت گزافه ای بی نبود . . . !



نوشته شده در : سه شنبه 27 بهمن 1394  توسط : jameol mozakhrefat.    نظرات() .

برچسب ها: عکس های عاشقانه ، عکس نوشته ها ، نوشته های عاشقانه ، هرزه ، دختر هرزه ، عشق هرزه ، هرزه ها ،

خیلی لذت بخشه وقتی

 خیلی لذت بخشه وقتی:

 


از غریبه‌ای توی خیابان چیزی میپرسی و او با لبخند و حوصله جوابت رامی دهد

وقتی مهمونات دستور غذایی رو ازت می پرسن

وقتی هدیه ات را باز می کند و چشمهایش از خوشحالی برق می زند

از خیابان که رد می شوی راننده ای که حق تقدم با اوست برایت می ایستد و با خوشرویی اشاره می کند که رد شوی

وقتی دیر رسیده ای و می گوید خودش هم الان رسیده

وقتی کسی را می خندانی

وقت حرف زدن کلمه‌ای را گم می کنی و او زود حدسش میزند

عجله داری که از چهار راه رد شوی و چراغ سبز می ماند

مسیرت با مسیر بعدی تاکسی یکی است

فوت کردن قاصدک

وقتی تو رو می رسونه و تا داخل خونه نشدی راه
نمی افته

نسیم خنک تو تابستون

وقتی اخم کرده اما نمی تواند جلوی خنده اش را بگیرد

وقتی کسی یادش می ماند که از چه چیزهایی خوشت می اید

هوای توی گل فروشی

بوی عطر گل نرگس

کودکی در آغوش دیگری است اما دستانش را دراز می کند تا تو بغلش کنی


نوشته شده در : پنجشنبه 15 بهمن 1394  توسط : jameol mozakhrefat.    نظرات() .

برچسب ها: خیلی لذت بخشه وقتی ، خیلی لذت بخشه ، خاطرات عاشقانه ، عاشقانه ، نوشته های عاشقانه ،

همیشه آخر خرداد اول عشق است

همیشه آخر خرداد اول عشق است
 برای سبز شدن
 
سفر بهانه ی خوبی است
 
درست باید رفت
 
وتاب باید خورد
 
به گرد کوه و درخت
 
برای سبز شدن سکوت باید کرد
 
و خیره باید شد
 
به قد کشیدن یک ابر
 
خوشه بستن تاک
 
و راز سرمستی
 
قبول کن زیبا
 
همیشه در پس این لحظه خاطراتی هست
 
که با کرشمه ی یک نام میشود آغاز
 
درنگ جایز نیست
 
همیشه می شود آغاز یک مسافر بود
 
همیشه می شود از باغ آرزو پیچید
 
به سمت جاده ی یوش
 
درست می گویم
 
همیشه آخر خرداد اول عشق است
 
به فکر راه نباش
 
همیشه در پل خواب
 
مجال بیداری است
 
بیا و چشم بپوش از غروب پشت سرت


نوشته شده در : شنبه 10 بهمن 1394  توسط : jameol mozakhrefat.    نظرات() .

برچسب ها: نوشته های عاشقانه ، جملات احساسی و عاشقانه ، عکس نوشته ، تصویر نوشته های عاشقانه ، عکس نوشته عاشقانه ، عکس های عاشقانه ، عکس نوشته ها ،

بیایید دوست معمولی باشیم

عشق
   بیایید دوست معمولی باشیم عشــق همه چیز رو خراب میکند

و

در “انتخاب واحد” زندگی... “صداقت”... پیش نیاز همه ی درسهاست


در من آدم برفی ای ست که عاشق آفتاب شده ...و این خلاصه ی همه داستان های عاشقانه جهان است....


نوشته شده در : پنجشنبه 8 بهمن 1394  توسط : jameol mozakhrefat.    نظرات() .

برچسب ها: نوشته های عاشقانه ، جملات احساسی و عاشقانه ، عکس نوشته ، تصویر نوشته های عاشقانه ، عکس نوشته عاشقانه ، عکس های عاشقانه ، عکس نوشته ها ،
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic